X
تبلیغات
شعر تنهايي

شعر تنهايي

گلچيني از اشعاري كه در تنهايي مي خوانم

دلم گرفته ای دوست


دلم گرفته، اي دوست!...

دلم گرفته اي دوست! هواي گريه با من

گر از قفس گريزم، كجا روم، كجا من؟

كجا روم؟ كه راهي به گلشني ندانم

كه ديده برگشودم به كنج تنگنا، من

نه بسته‌ام به كس دل، نه بسته دل به من كس

چو تخته پاره بر موج، رها، رها، رها، من

ز من هر آن‌كه او دور، چو دل به سينه نزديك

به من هر آن‌كه نزديك، ازو جدا، جدا، من!

نه چشم دل به سويي، نه باده در سبويي

كه تر كنم گلويي به ياد آشنا، من

ز بودنم چه افزود؟ نبودنم چه كاهد؟

كه گويدم به پاسخ كه زنده‌ام چرا من؟

ستاره‌ها نهفتم در آسمان ابري -

دلم گرفته اي دوست! هواي گريه با من...

                        سيمين بهبهاني
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم دی 1389ساعت 17:23  توسط جواد اكبري  | 

پیام شعر تنهایی سکوت است

تو تنها باش و من تنهای تنها
 که دارم وقت تنهایی سخن ها

نگاه عاشقم تا آسمانهاست
مرا تا عرش اعلا نردبان هاست

نماز خلوتم را صد قنوت است
کلام شعر تنهایی سکوت است

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم دی 1389ساعت 21:45  توسط جواد اكبري  | 

هدیه ای به دوست

در پست قبلی گفتم که خوبه گاها به کسی که دوست دارید بی بهونه هدیه بدید. یکی از دوستان این نکته رو بهم یادآوری کرد که هدیه ی شما می تونه یک بیت شعر زیبا باشه که حتی خودتون هم سروده نباشید. کافیه این شعر حس شما رو انتقال بده. دوست من شعر زیر را بهم هدیه کرد :

زندگی صحنه ی یکتای هنرمندی ماست
هرکسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود
صحنه پیوسته بجاست
خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد

                    قیصر امین پور

و من این شعر را بی بهانه تقدیم به دوستم می کنم:

و بارها دیدیم
که با چقدر سبد
برای چیدن یک خوشه بشارت رفت

ولی نشد
که روبروی وضوح کبوتران بنشیند

و رفت تا لب هیچ
و پشت حوصله نورها دراز کشید
و هیچ فکر نکرد

که ما میان پریشانی تلفظ درها
برای خوردن یک سیب
چقدر تنها ماندیم

                    سهراب سپهری

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم دی 1389ساعت 1:49  توسط جواد اكبري  | 

در قیر شب ( سهراب سپهری )

"در قیر شب" شعر اوّل "هشت کتاب" سهراب است که زندادا و داداش محسن بی مناسبت بهم هدیه دادند. هدیه های بی مناسبت خیلی به دل آدم میشینه. سعی کن گاها به کسی که دوست داری بی مناسبت هدیه بدی. :-)



دير گاهي است در اين تنهايي

رنگ خاموشي در طرح لب است.

بانگي از دور مرا مي خواند،

ليك پاهايم در قير شب است.

***

رخنه اي نيست در اين تاريكي:

در و ديوار بهم پيوسته.

سايه اي لغزد اگر روي زمين

نقش وهمي است ز بندي رسته.

***

نفس آدم ها

سر بسر افسرده است.

روزگاري است در اين گوشه پژمرده هوا

هر نشاطي مرده است.

***

دست جادويي شب

در به روي من و غم مي بندد.

مي كنم هر چه تلاش،

او به من مي خندد.

***

نقش هايي كه كشيدم در روز،

شب ز راه آمد و با دود اندود.

طرح هايي كه فكندم در شب،

روز پيدا شد و با پنبه زدود.

***

دير گاهي است كه چون من همه را

رنگ خاموشي در طرح لب است.

جنبشي نيست در اين خاموشي:

دست ها، پاها در قير شب است.

*****

سهراب سپهری

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم دی 1389ساعت 19:54  توسط جواد اكبري  | 

دوست من ( جبران خلیل جبران )

 

دوست من !

آنچه می نمایم نیستم .

آنچه هست لباسی است که بر تن میکنم لباسی که به دقت بافته شده است تا مرا از سوالات تو و تو از کوتاهی و اهمال من محافظت کند .

 

دوست من !

آن من دیگرم . در خانه ای از سکوت زندگی می کند و برای همیشه همان جا باقی خواهد ماند غیر قابل درک و دست نیافتنی است.

نه می خواهم آنچه می گویم باور کنی و نه به آنچه انجام می دهم اعتماد .

که کلمات من چیزی نیست جز افکار تو در صدا و رفتار من چیزی نیست . جز آرزوهای تو در عمل.

وقتی می گویی: باد از جانب غرب می وزد . می گویم : آری از سوی غرب می وزد .

زیرا نمی خواهم که بدانی که فکر من به باد نیست به دریاست

تو نمی توانی اندیشه دریایی ام را بفهمی .

من نیز نمی خواهم آنرا دریابی .

من در آن دریا تنها خواهم ماند.

 

دوست من !

وقتی تو با روز هستی من با شب هستم .

و حتی آن هنگام نیز از صلاه ظهر سخن می گویم که بر فراز تپه ها می رقصد  و از سایه ارغوانی می گویم که تمامی دره را فرا گرفته است .

تو آوازهای شبانه مرا نمی شنوی و بال های پرواز مرا در برابر ستارگان نمی بینی و من نیز لحظه ای نمی خواهم تو آنها را بشنوی یا ببینی .

من با شب تنها خواهم بود .

وقتی تو به بهشت جاویدان فرا می روی من به جهنم فرود می آیم .

آن هنگام تو از آن سوی خلیج گذر ناپذیر مرا می گویی : همدم من رفیق همراهم .

زیرا نمی خواهم تو جهنم را ببینی

شعله دیدگان تو را خواهد سوخت و دود تلخ مشامت را پر خواهد کرد .

من نیز آن قدر دوزخم را دوست دارم که نمی خواهم آنرا ببینی .

من در جهنم تنها خواهم ماند.

تو حقیقت زیبایی و راستی را دوست داری

و من به خاطر توست که می گویم دوست داشتن اینها خوب و پسندیده است .

اما در دل به این دوست داشتن تو می خندم .

ولی نمی خواهم خنده ام راببینی .

من در خندیدن تنها خواهم بود .

 

دوست من !

تو خوب هوشیار و فرزانه ای .

نه تو کاملی و من نیز گویی عاقلانه و هوشیارانه با تو سخن می گویم .

و اکنون من دیوانه هستم اما دیوانگی ام را می پوشانم .

من در دیوانگی تنها خواهم بود.

 

دوست من!

تو دوست من نیستی

اما چگونه می توانم این را به تو بفهمانم ؟

راه من راه تو نیست اما باز با هم قدم می زنیم دست در دست .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم دی 1389ساعت 10:50  توسط جواد اكبري  | 

دلم عجیب گرفته است - سهراب سپهری

 

دلم گرفته
دلم عجیب گرفته است
و هیچ چیز،
نه این دقایق خوشبو، که روی شاخه ی نارنج می شود خاموش،
نه این صداقت حرفی، که در سکوت میان دو برگ این گل شب بوست
نه هیچ چیز مرا ازهجوم خالی اطراف نمی رهاند
و فکر می کنم
که این ترنم موزون حزن تا به ابد

شنیده خواهد شد
                                      سهراب سپهری

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم دی 1389ساعت 15:42  توسط جواد اكبري  | 

"شعر تنهایی" از کتاب "غم تنهایی"

 

با سلام.

حدود یک هفته شهرستان بودم. اما این بار بر خلاف دفعات گذشته اصلا بهم خوش نگذشت. مادرم ناخوش احوال بود. دوست داشتم میتونستم وقت بیشتری رو باهاش بگذرونم. تازه یک روز هست که برگشتم خوابگاه، امّا خیلی دلم براش تنگ شده!  شاید همین دلیلی شد تا پست امروز کمی رنگ و بوی متفاوت داشته باشه!!!

در این پست به احترام همه مادران عزیز ، شعری به نام "شعر تنهایی" را از کتابی با عنوان "غم تنهایی" درج می کنم. کتاب "غم تنهایی" کتابی است به قلم مادری که در تنهایی آسایشگاه سالمندان به شعر پناه آورده است.

او درباره ی کتابش می گوید : "من رنج‌ها و غم‌هایم را به صورت اشعاری که از روح و قلبم بیرون می‌آمد نوشتم و به صورت کتابی منتشر کردم. اسم کتاب من غم تنهایی است."

 از او می‌خواهم یکی از شعرهایش را بخواند. می‌گوید: «شعر تنهایی‌ام را برایتان می‌خوانم، اولین شعر کتابم است.» و شروع به خواندن می‌کند، صدایش به سختی شنیده می‌شود، خصوصاً که در بیت‌های آخر، بغض هم به آن اضافه می‌شود :

دست‌هایم چه پیر و فرتوت‌اند
دست، نه! دسته‌های تابوت‌اند


روزی این دست‌ها جوان بودند
نازک و نرم و مهربان بودند


مانده امروز از آن همه پاکی
زان همه چیرگی و چالاکی


پوستی تیره و چروکیده
استخوانی تکیده، پوسیده


شده نشخوارِ یادها، کارم
خویش را این‌ چنین می‌آزارم


گاه زین پیر مانده در زندان
یاد کی می‌کنند فرزندان


گاهی از من سراغ می‌گیرند
لیک اما ز دیدنم سیرند


سرد و نامهربان و ناهنجار
رفع تکلیف می‌کنند انگار


چه کنم درد من نمی‌دانند
خواهش جان من نمی‌خوانند ...

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم دی 1389ساعت 2:42  توسط جواد اكبري  |